مادرم
کلیم الله بود
پای چرخ خیاطی
که مهرههای کمرش را میشکافت
تا خانه بگذرد از فقر
عیسی بود
در صلیب زندگیش محبوس
و محمد بود
که از حرفهایش میشد به مهربانی خدا پی برد
مادرم
با آن چشم های درشت سرخ
جزیره بی انتهای معجزه بود
وقتی که وقت بدرقهام میگفت: زودتر برگرد
برچسبها: شعر
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند ۱۳۹۵ساعت 11:39 توسط مهدی جلیلی |
برچسب: مادر,
نویسنده: دانیال کاظمی
تاريخ: جمعه
27 مرداد
1396 ساعت: 15:29