چرا در مواقع بحران مداخله میکنیم؟
-
تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 6:53
#تجربه_های_زلزله_کرمانشاه / یادداشت اول چند ساعت بعد از وقوع زلزله کرمانشاه، همراه چند نفر از دوستان روزنامه نگار با اتکا به تجارب قبلی، گروهی برای کمک به مناطق زلزله زده تشکیل دادیم. از همان لجظه تشکیل گروه تا امروز،به دفعات این سوال از طرف دوستان، مطرح شده است که "چرا در این کار دخالت می کنید؟" سو
قدرت فمینیسم و مداخله در بحران
-
تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 6:53
#تجربه_های_زلزله_کرمانشاه یادداشت دوم اسمش را گذاشته ام قدرت, فمینیسم,، چون هم به معنای واقعی کلمه نشان دهنده قدرت است و هم اساسا ریشه در فمینیسم و تلاش برای حل مشکلات زنان دارد.روزهای اول زلزله کرمانشاه یک باشگاه بوکس را در شهر «کرند» به انبار اصلی کمکهای مردمی تبدیل کرده بودیم . آنجابارهایی که از ...
اطلاعات بحران و هراس امنیتی مربی والیبال بوروکرات
-
تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 6:53
#تجربه_های_زلزله_کرمانشاه یادداشت سوم وقتی به منطقه رسیدیم هنوز مردم از بهت زلزله بیرون نیامده بودند. در روستایی بین ازگله و دشت ذهاب در جوار مرز، به روستایی رسیدیم که تمام خانههایش ویران شده بود.فهمیدیم که هرچه به سمت سرپل ذهاب میرویم، خسارت زلزله بیشتر میشود. مردی چهارشانه داشت لابلای گریه و ضج
این روزها
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:53
اینطور که میبارد اندوهدیگر نمی شود به کسی گفت، حالا بخندبگو سیباز دست می رود مجال تماشاوما هنوزدر حسرت منظره های اوراق هی غبطه میخوریم به هیچ این شهر پر شده استاز بوسههای خداحافظاز کافه هاخیابانها و دست های همه دور گردن خداحافظ کجا، کدام آدم ازین همه رفتن خوشحال استکجا که پرنده ها می روندآدم ها میرو...
پایان عصر علاقهمندی به تمایز راست و دروغ
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:53
اخلاق اجتماعی در عصر شبکههای ارتباطی اگرچه معنایی متفاوت نیافته اما نمودهای تازهای پیدا کرده است. اگر صداقت را فضیلت و دروغگویی را از رذایل اخلاقی بشر بدانیم در عصر شبکههای اجتماعی فاصله این دو آنق
پشت چراغ در زمستان
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:53
فرصت زیادی نیستتا از این بررسی از مرجع زمستان طبق کپی رایت به آن طرف خیابان برسیسگ دل آدم ها را خوردهو قهرمان ها مردهاندیا لااقل برایت در نامهای مختصر نوشته اند:ما اشتباه میکردیم... پاره سنگ مفلوکی است کوهاگر صدای نعرهای
هیچ
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:53
ابرها در زندان گریه می کنندما در خیابان راه می رویمصخره ها در زندان خرد می شوندما در خیابان راه می رویممردها در زندان خفه می شوندو ما باز در خیابان راه می رویماخته و عقیم و لک زده از اندوهما مرده ایم و سال هاست در خیابان فقط راه می رویم اول بهمن 1396/ تهران
خان چوپان
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:53
سارای قصه همسفر سیل شد و رفتمن ماندم و دو اسب کهر در کوهدر کوهپایه شبدر دشت شبدر شهر شبو دلم...شبمن ماندم و دو اسب کهر در کوهدر کوهپایه دشمنانمدر دشت دشمنانمو دلم...دشمنانممن ماندم و دو اسب کهر در ک
ترانه انگور در برف
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:53
تقدیم به پیام و ندا به لب آلوده کلمهاییا به دندان ساییده صداییمن چیستم جز نامی که تو بر لب می آوریچون لبان به کلمات ریخته در بوسهگرمیثقیلچون تنی از پالتو آویخته در زمستانتا تبریزتا بلگرادتا خود مید
از دیر بودن
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:29
دیر به دنیا آمدم آن قدر که هر وقت بمیرم دیر است همیشه مردد بودم به راه رفتن در زمین که گور پدرم بود و مادرم را میکشت زمین آبلهگون از کوهها و درهها سبز از جنگل ها و سرخ از آتش ها اما همیشه ترسناک بود میدانستم که دیر به دنیا آمدهام و یک روز دور از تو خواهم مرد برچسبها: شعر, مهدی جلیلی+ نوشته شده در شن...
مادر
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:29
مادرمکلیم الله بودپای چرخ خیاطیکه مهرههای کمرش را میشکافتتا خانه بگذرد از فقرعیسی بوددر صلیب زندگیش محبوسو محمد بودکه از حرفهایش میشد به مهربانی خدا پی بردمادرمبا آن چشم های درشت سرخجزیره بی انتهای معجزه بودوقتی که وقت بدرقهام میگفت: زودتر برگردبرچسبها: شعر+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند ۱۳۹۵ساعت 1...
گریه
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:29
گریه نام چشمه ای بود در کردستاندر حلبچه کورش کردندگریه مرد چارشانه ای بود در کوبانیخواهرانش را بر سر بازار جار می زدند گریه دختری بود در سیستان از عروسی پسر عمویش برمیگشتگریه تو بودیوقت بستن چمدان هایت گریه نام دیگر من بوددر خیابان انقلابوقتی که بدرقهات می کردم تهران/ اسفند 95 برچسبها: شعر+ نوشته شد...
یک بی تفاوتی خاص
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:29
یادم می آید زمان داشنگاه وقتی که دانشجوی لیسانس بودم از آمدن عید متنفر بودم، از این بیست و چند روزی تعطیلی که باعث دوری از دوستان میشد و از همه هیاهو هیجان دانشگاه دورم می کرد، بدم می آمد. حالا اما یک حس بی تفاوتیای دارم نه خوشحال و نه غمگین از آمدن عید. نه هاهویی هست که از دوری اس دلتنگ شوم و نه خس...
هیاهو
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 4:44
دیگر تمام شدبه پر شمعدانیها آب میزنمبه روزگار رفته لبخندکفشهایت برای همیشه از پشت در رفتهاندهیاهو تمام شدهدریا خوابیدهعطرت از آستین پیراهنها پریدهو نامت از اول کتابها رفتهدیگر تمام شدشمعدانیها به رفتنت عادت میکنند
آنا
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 4:44
درمهربانی ابرهای فروردین در برگهای ساکت آبانماهچیزی شبیه نشستنهای تو میبینماما نه مخمل صدای بناننه ناز و عشوه ی قمرچیزی که استعاره راه رفتنت باشدپیدا نمیکنم... در ازدحام جهانوقتی کسی هنوز دلواپس صدای قناریهاستهنگام حیرت قمریها از مهربانی مردم بیلبخندیاد نگاه تو میافتم...آن چشمها به جای دشنه و دشنامع...
بی جنگ بی عصیان
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 4:44
دست میگذاری روی شقیقهامدستان تو شبیه چارپایه اعدام استاز پیشانی ام می گذری و در ریشه موهای سپید مردی می جنبدمردی بی عصیان، بی جنگ، بی شورشدستان تو شبیه چارپایه اعدام استباید خلاص کنیوقتی که پشت این شقیقهعمری است مردهای بیشمار منتظر عصیانندو منهر روز صد بار از دست های غریبه به آنها شلیک می کنمدستان ت...
پرچم صلح
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 4:44
خندهاش بهار بلندی استدست انداخته در گردن درختی پیرو دلشگل سرخ کوچکیبر پیراهن سفید حریر ... سربازیست در رویای تمام مردم دنیابا دستانش که پرچم صلح استو چشمهایش که باز پرچم صلح استتنهاستتنهازنی که راه میرودو تهران دوباره بیست ساله میشود
از نامهها
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 4:44
از خاطراتت بگو بگذار دوباره در سکوت شب درها به هم بخورند پسرها از اتوبوس های رو به سفر پیاده شوند دخترها به دبیرستان های شلوغ برگردند و پدرها... حیف پدرها دوباره زنده نمیشوند ... پستچی ها گم ات کرده اند از بس نامه که نمی نویسی لااقل به یاد بیاور اینجا مردی در سی سالگی موهای معمولیu200eاش در ازدحام ا...
به همین راحتی
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 4:44
به همین راحتی با پست آخرین مطلب قبل از این پست، یعنی همین شعری که در پایین قرار دارد، بلاگفا آرشیو دو سال گذشته مرا پاک کرد...انگار من در دو سال گذشته هیچ ننوشته ام...حالا نمی دانم از کجا لینک بدهم به کجا آدرس بدهم نوشته های دو سال گذشته را...باقی ورشکستگی ها بس نبود، بلاگفا هم تکمیلش کرد...پ ن 1: چ...
پاییز، آن دختری که راه رفتن را خوب می دانست
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 4:44
با آنکه ترانه ای بود اما گمش کردند پاییز نام دیگر او بود دختری که خوب می خندید و راه رفتن را خوب می فهمید او را گمش کردند من اما نامش را از یاد نبرده ام اگر چه بوی دست هایش از پیرهن من و از پیرهن مردهای بیشماری پریده است ای کاش روزنامه ها خبر بدهند پاییز زنده است آن دختری که راه رفتن را خوب می دانست